داستان کوتاه «سوزی»، شیرین صفری

«سوزی»

دوباره سنجاق سینه‌اش باز شد و افتاد روی زمین. ایستاد. به موزاییک‌های نم‌کشیده‌ی پیاده‌رو نگاه کرد. از خیسی چندش آورشان بدش ‌می‌آمد. اما چاره‌ای نبود. دست رُزا را ول کرد و سوزن سنجاق سینه را از روی زمین پیدا کرد. سوزن آن بالرین طلایی کوچک را به لبه یقه‌ی پالتواش فرو کرد. پرستار به سمتش خم شد و گفت: باز چی شده؟
– در اومده.
– می‌خوای بدی، بذارمش تو کیفم؟
– نه لباسم زشت می‌شه.
لوسی سنجاق را که بست، دست پرستارش را گرفت و راه افتادند. رُزا گفت: از این بعد دوباره با تاکسی می‌ریم.
– نه رُزا خواهش می‌کنم. اونوقت دیگه نمی‌تونم ببینمش.
– پس سنجاق رو بده، بزارمش تو کیف. می‌دونی که اگه این یکی هم گم بشه…
– خوب محکمش کردم. اگه این دفعه بازم باز شد، می‌دمش به تو.
لوسی بر خلاف هفته‌های قبل که همیشه از سردی هوا غر می‌زد و حوصله پیاده‌روی نداشت و لج می‌کرد که با تاکسی برگردند خانه، این روزها حسابی دوست داشت پیاده‌روی کند. یعنی از روزی که وقت برگشتن تاکسی گیرشان نیامد و آنها مجبور شدند پیاده برگردند و لوسی او را توی راه دید، با اینکه هوا همین‌طور سردتر هم می‌شد، اما هر روز از پرستارش خواهش می‌کرد و حتی گاهی لج می‌گرفت و پا بر زمین می‌کوبید که پیاده از مدرسه برگردند، تا بتواند او را ببیند.
او چشم‌های سیاه و قشنگی داشت و پشت لب‌های ریز و غنچه‌ایش همیشه یک لبخند پنهان بود. موهای طلایی‌اش، پشت سر با شکوفه‌ای زیبا جمع شده بود و باقی موها از زیر شکوفه، حلقه حلقه دور سرش ریخته بود. ابروهای باریک، ریز و خوش حالتش قلب لوسی را به طپش می‌انداخت. دوست داشت حسابی بغلش کند و روی گونه‌ی خوش‌رنگ و نرمش را ببوسد.
لوسی از هیجان جست و خیز می‌کرد و هر چه به او نزدیک‌تر می‌شدند، از فکر دیدنش شوق بیشتری در دلش می‌جوشید؛ دست پرستار را محکم گرفته بود و با خودش فکر می‌کرد، این بار که به جلویش رسیدند، کلاهش را بر می‌دارد، لبه دامن کوتاهش را کمی با نوک انگشت بالا می‌گیرد و برایش تعظیم بلندبالایی می‌کند. تا او بداند که چقدر برای لوسی مهم و قابل احترام است. اصلا مگر می‌شود برای چنین مادام زیبایی احترام قائل نشد؟! او هم حتماً پیش خودش خواهد گفت، چه دختر مؤدبی و زیر لب لبخند ریزی می‌زند.
لوسی میان بالا و پایین پریدن‌ها و تند تند به جلو قدم برداشتن، یکهو احساس کرد به طرف عقب کشیده شد و بعد با نیروی محکمی سر جایش میخ شد. بالای سرش را با گیجی نگاه کرد. پرستار جلوی ویترین یک مغازه بزرگ ایستاده بود و به لوازم آرایش پشت ویترین نگاه می‌کرد. لوسی با خودش گفت: آخه چرا الان؟ همش چند قدم مونده بود.
لوسی اول به چشم‌های رزا و بعد به جهت نگاه او دقت کرد. پرستار به ردیف رژ لب‌های صورتی چشم دوخته بود. اگر می‌رفت داخل مغازه لوسی بدبخت می‌شد. کمش یک ساعتی برای خرید یک رژ لب طول می‌داد و ممکن بود تا آن موقع آن یکی مغازه هم ببندد. قبلاً چند باری آن را تجربه کرد بود. لوسی دست پرستار را کشید و گفت: رزا بیا بریم. تو رو خدا. من گشنمه… بیا بریم.
پرستار چشم‌غره‌ای به او زد و گفت: عه چته؟ الان می‌ریم.
و راه افتادند و لوسی دوباره جست و خیز را شروع کرد. جلوی مغازه که رسیدند. لوسی دست رزا را ول کرد و دوید جلوی ویترین. طبق قولی که به خودش داده بود، کلاهش را برداشت. لبه دامنش را کمی بالا گرفت و تعظیم قشنگی کرد. بعد ایستاد و به لباس سفید و زیبای او که منجوق‌های سفید و براقش توی نور آفتاب می‌درخشید خیره شد.
اولین بار که دیدش، داشت پشت ویترین می‌رقصید. او دور خودش می‌چرخید و هر بار که صورتش به طرف خیابان بر می‌گشت، لوسی می‌دید که به او لبخند می‌زند. اصلاً به خاطر همین لبخند زیباش و آن لب‌های قرمز و کوچولو و خوش‌رنگش که آدم را یاد آلبالوهای ترش می‌انداخت و دهانش آب می‌افتاد، عاشقش شده بود. صورتش را که به شیشه چسباند تا عروسک را خوب ببیند، سوزی پیدایش شد.
«باز این سوزی اومد که… آخه چقدر این دختر بد جنسه. همش میاد جلو شیشه بین من و عروسکم می‌ایسته که من عروسک خوشگلم رو نبینم. خواهر دوقلو هم انقد بدجنس. انقد حسود و چندشی… تازه از تو شیشه برام شکلک هم در میاره. منو مسخره می‌کنه… از وقتی این عروسک خوشگل رو پشت ویترین دیدم، دوباره پیداش شده. نمی‌دونم این مدت کجا گم و گور شده بود؛ حتما می‌خواد کاری کنه، مامان این عروسکو برام نخره. یا شایدم خودش اینو می‌خواد. نمی‌دونم!!
اصلاً دوستش ندارم. نه راستش ازش متنفرم، آره این بهتره!! رزا می‌گه این حرفا زشته. اصلا خودم می‌دونم حرف زشتیه، ولی من ازش متنفرم. شاید اینم از بد جنسی منه، نمی‌دونم!! هر بار از لجم دماغم رو می‌چسبونم به شیشه و براش زبون در میارم. هر بار هم رزا دعوام می‌کنه، ولی مهم نیست.
بچه‌تر که بودم چند باری دیدمش. برام شکلک در می‌آورد. ولی نمی‌دونم هر دفعه کجا گم گور می‌شه. حتماً مامان می‌دونه کجا می‌ره، شاید اصلا رزا هم بدونه؛ یادم باشه بعداً ازش بپرسم.»

***

لوسی هر روز با اضطراب به دیدن عروسک مورد علاقه‌اش که پشت ویترین عروسک فروشی ایستاده بود و گاهی با رقصیدن خودنمایی می‌کرد. یا با لبخندی پشت چهره فریبنده‌اش دل‌ها را می‌برد و یا گاهی انگار خوابش برده باشد، ساکت و بی‌صدا بود و کسی به او توجهی نمی‌کرد، می‌رفت و به این فکر می‌کرد که نکند کسی زودتر از روز تولدش آن را بخرد!!
از وقتی که آن را دیده بود از مادرش قول گرفت که برای هدیه روز تولدش آن را برایش بخرد. یک بار هم مادرش را آورده بود آنجا و او را مجبور کرده بود به فروشنده بگوید، تا روز تولد لوسی آن را برایش نگهدارد. لوسی گاهی به بقیه عروسک‌ها هم نگاهی می‌انداخت و فکر می‌کرد چقدر آن‌ها زشت‌اند و یا حداقل به زیبایی این یکی نیستند.
و همه‌ی این روزها سوزی هم هر روز مثل بختک می‌آمد و جلوی شیشه‌ی بین لوسی و عروسک می‌ایستاد و نمی‌گذاشت که لوسی عروسک دل‌خواهش را خوب ببیند.
تولدش که شد و مادرش عروسک را برایش خرید، اوضاع بدتر شد. سوزی هر روز یک بازی سرش در می‌آورد. اولین بار با یک تکه زغال روی گونه‌ی عروسک را سیاه کرد. لوسی وقتی از مدرسه آمد، دید که روی گونه‌ی عروسک یک خط پهن سیاه کشیده شده. اول تا می‌خواست گریه کرد و بعد سعی کرد با یک تکه پارچه آن را پاک کند. ولی هر چه بیشتر پاک می‌کرد، لکه بیشتر پخش می‌شد. تا اینکه بالاخره یک طرف گونه عروسک دیگر سفید نبود و رنگش به خاکستری تغییر کرده بود.
لوسی همیشه می‌ترسید که سوزی یک بلایی سر عروسکش بیاورد، مثلا رویش آب بریزد و کثیفش کند و یا آن را روی بخاری بگذارد، تا پلاستیک‌های تنش آب شود و وا برود. به خاطر همین هم آن را همه جا با خودش می‌برد، حتی توی رختخواب و دعا می‌کرد خدا کاری کند، سوزی جرئت نکند وقتی او خوابیده به عروسکش دست بزند. وقتی هم که می‌خواست به مدرسه برود، آن را توی کشو زیر همه لباس‌ها مخفی می‌کرد.
سوزی گاهی توی آینه می‌ایستاد و برایش شکلک در می‌آورد و گاهی هم می‌رفت از توی بالکن و از آن طرف در شیشه‌ای آن، برایش زبان درازی می‌کرد. حتی یک بار هم از توی آینه‌ی آسانسور مطب دندان پزشکی که مادرش او را برده بود تا دندان‌هایش را چک کند، برایش ادا در آورد و او را مسخره کرد.
لوسی همیشه عصبانی بود و با خودش فکر می‌کرد: «اصلاً برای مامان مهم نیست که سوزی چقدر بی‌تربیته. همیشه منو به خاطر هر کاری دعوا می‌کنه. اما نوبت سوزی که می‌شه، فقط می‌گه: اشکالی نداره.» و این لوسی را بیشتر عصبانی می‌کرد.
یک بار هم وقتی توی کلبه‌ی چوبی، وسط جنگل بودند. لوسی عروسک را که زیر باران خیس شده بود، گذاشت جلوی بخاری هیزمی تا خشک شود که یک دفعه بوی سوختن چیزی توی کلبه پیچید. گوشه‌ی دامن سفید و پرچین عروسک در حال سوختن بود.
تا لوسی و مادرش متوجه سوختن عروسک شوند و مادرش پارچ آب بیاورد و بریزد روی عروسک و آتش را خاموش کنند، اندازه یک دایره بزرگ از دامن عروسک سوخت و سیاه شد. این‌طور بود که لباس قشنگ عروسک لوسی حسابی خراب و سوخته شد.

***

صدای زنگ تلفن انگار سال‌هاست که در خانه پیچیده. لوسی هر چه تلاش می‌کرد از خواب بیدار شود و گوشی را جواب دهد، نمی‌توانست. تا اینکه بالاخره بیدار شد و همین که خواست گوشی را بردارد، تلفن رفت روی پیغام گیر؛ مادرش بود:
– سلام لوسی، خوابی هنوز؟… تولدت مبارک عزیزم؛ عاشقتم یکی‌یکدونه‌ی من… تا ظهر میایم پیشت… طبق معمول ماشین پدرت…
لوسی اجازه نداد حرف مادرش تمام شود. گوشی را برداشت و گفت: چقدر بهت گفتم اون نمرده؟! دیدی زنده‌س؟! دیروز دیدمش… با چشای خودم… همتون دروغ گویین.
مادرش مکث کوتاهی کرد و بعد گفت: لوسی… بازم؟!…
– اون زنده‌س مامان… خودم تام رو دیدم… همه چیز زیر سر اون دختره سوزیه… همون دختره‌ی هیولا… با اون تام خائن با هم… می‌دونی کجا دیدمشون؟! جلوی در بانک…
مادرش باز مکثی کرد و آهی کشید و گفت: لوسی… مگه خودت ۶ ماه پیش، اون برگه لعنتی مرگ مغزی رو امضا نکردی؟!… خودت وقتی توی تابوت لباشو بوسیدی، گفتی مامان چرا انقدر لباش سرده؟!… لوسی…
اما لوسی هیچ‌کدام از این حرف‌ها را نمی‌شنید. گوشی تلفن روی زمین افتاده بود و او عروسک نیمه سوخته‌اش را محکم توی دستش فشار می‌داد.

«شیرین صفری»

داستان کوتاه «سوزی»، شیرین صفری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *