«رفتگر»
گرمای سوزان آفتاب از لابهلای برگ درختان میتابید روی صورتش و پوست صورتش را میسوزاند. قدمهایش ناخواسته تند و کلافه بود. گازی به ساندویچ سوسیس زد و با کلاسور طوسی رنگی که توی دست دیگرش بود خودش را باد زد؛ خسته و بی حوصله بود و از هیاهوی بیخود دانشگاه کلافه… سکوت سر ظهر پارک بعد از آن همه شلوغی آرامش خوبی به او میداد. ذهنش هنوز پر بود از حرفهای استاد …
لقمهی آخر ساندویچش را که خورد، کاغذش را پرت کرد پای درختِ گوشهی پیادهرو. تشنهاش شد. فکر کرد نوشابهای، چیزی بخورد. چشمش را تنگ کرد و به دکهی دم خیابان که کمی جلوتر بود نگاهی انداخت. از شانسش بسته بود… زیر درختی که سایهی نیم بندی داشت، روی نیمکت نشست. نگاهی به ساعت انداخت. هنوز یک ربعی تا آمدن علیرضا مانده بود!
جزوه را از داخل کلاسور بیرون کشید. چند برگی از آن را ورق زد و سعی کرد چیزی از آن بخواند… صدای جاروی رفتگری که از دور میآمد، نگاه او را به سمت خودش کشید. گردوخاک مثل مِهی دورش را گرفته بود. قطرههای عرق روی صورت خاک آلود رفتگر، ردِ خیسی جا میگذاشت.
به لایهی خاکی که روی زمین نشسته بود نگاه کرد و با خودش فکر کرد جمع کردن این خاکها چه فایده دارد؟! چند لحظهی دیگر باد دوباره تمام پیاده رو را پر میکند از گردوخاک و باز همان آش و همان کاسه… رفتگر چند قدم جلوتر که آمد، خم شد و چند برگ زرد و کاغذ پفک را از روی زمین برداشت و داخل کیسهای که دستش بود فرو کرد؛ باد ملایمی وزید و خاکی که جمع کرده بود را پخش و پلا کرد. لحظهای ایستاد و به خاکهای دور و برش نگاه کرد! عرق پیشانیاش را با سر آستین پاک کرد و به جارو زدن ادامه داد… عرق دوباره از گوشهی پیشانیاش سرازیر شد و راه چانهاش را پیش گرفت.
پسر نگاهش را از رفتگر گرفت و باز جزوهاش را ورق زد. تصویر دختر ردیف جلو هنوز ته ذهنش مانده بود. لحظهای چشمش را بست و سعی کرد قیافهی دختر را از ذهنش بیرون کند… وای که چقدر حرف میزد!!!
صدای آرام و منظم جارو همه حواسش را سمت پیرمرد میبرد. پارک به قدری ساکت و خلوت بود که این صدا تمام گوشش را پر کرده بود.
باد شدید شد و حسابی خاکی را که پیرمرد جمع کرده بود در هوا رقصاند، جوری که پیرمرد مجبور شد دستمالی دور دهانش ببندد. دستمال را تا بینی بالا کشید و چند سرفهی خشک پشتش کرد. عرق پیشانیاش را پاک کرد و یقهی لباسش را کمی تکانتکان داد تا خنک شود. شعری را زیر لب زمزمه میکرد که دستمال دور دهانش نمیگذاشت شنیده شود!
پسر بچهای که بدو بدو از آنجا میگذشت پوست چیپسش را کنار سطل آشغال انداخت و لگدی روی آن زد و سریع از آنجا دور شد. پیرمرد نگاهی به او کرد و سری تکان داد و باز به کارش ادامه داد. حالا دیگر صدای نفسهای سنگین پیرمرد هم شنیده میشد…
پسر جزوه را داخل کلاسور گذاشت و باز با آن خودش را باد زد. بادی وزید و شاخهها را تکان داد و سایه برگهای درخت که جا به جا شد، آفتاب چشمش را زد. تیزی آفتاب پوست صورتش را سوزاند…! پیرمرد حالا به جلوی پای پسر رسیده بود. چند لحظهای ایستاد و به جارو تکیه کرد تا نفسی تازه کند. نگاهی به پسر کرد و گفت: پسر جان برو روی اون یکی صندلی بشین، اینجا بشینی خاک میره تو حلقت.
پسر نیم نگاهی به نیمکت کناری انداخت. نیمکت توی آفتاب بود، ولی چارهای نبود! نمیخواست خاک ته حلقش جمع شود و مثل دفعه قبل تا شب سرفهاش بند نیاید. از جایش بلند شد و رفت سمت نیمکت آن طرفی. صدای بوق کشدار ماشینی نگاهش را به سمت خیابان کشاند. علیرضا بود؛ راه رفته را برگشت. از جلوی پیرمرد که میگذشت همین که دهانش را باز کرد تا خسته نباشیدی بگوید، از گردوخاک زیاد سرفهاش گرفت… پشیمان شد! راهش را به سمت خیابان کج کرد.
به ماشین علیرضا که رسید، پرید توی ماشین. هوفی کرد و گفت: مردم از گرما، کباب شدم! هوا بیرون جهنمه.
خنکای کولر ماشین نفسش را تازه کرد. صدای گویندهی رادیو بی هوا روی سرش فرو ریخت: «خسته نباشید میگم خدمت همهی مسئولین زحمتکش که برای…»
نگاهش بیهوا لغزید روی رفتگر پیر که حالا کنار ماشین، پیادهروی پارک را جارو میزد. نگاهش روی رفت و برگشت جاروی رفتگر مات شد. علیرضا پایش را روی پدال گاز فشار داد و گرد و خاک بیرون در هوا پیچ و تاب خورد.
«شیرین صفری»
تابستان ۹۰

بدون دیدگاه