«مداد رنگی»

 هر چند ماه یک بار از کوه پایین می‌آمد. توی جنگل‌های بالای کوه خانه داشت. قدش خمیده و تا شده بود، اما هنوز مثل روز اول مصمم بود. این را مادرم می‌گفت. می‌گفت از وقتی حمید رفت دنبال سفید دندان و برنگشت، هر چه التماسش کردیم پایین نیامد که نیامد. آنقدر برنگشت سر خانه و زندگیش تا عزیزجان هم مرد. از چشم انتظاری مرد. مادر می‌گفت من آن موقع‌ها هنوز به دنیا نیامده بودم.

آن شب هر چه به حمید گفت سگ است خودش راه خانه را پیدا می‌کند برمی گردد، به گوشش نرفت که نرفت. عاشق سگش بود. اسمش را گذاشته بود سفید دندان. دو روز بود که سفید دندان رفته بود و برنمی گشت.

مردم روستا می‌گفتند حتماً رفته دنبال جفتی چیزی، خودش برمی گردد؛ ولی این حرف‌ها توی گوش حمید نمی‌رفت. واقعاً عاشق سگش بود. شب دوم که همه خوابیدند، زد به دل کوه و توی جنگل سربالایی را گرفت و رفت.

نقاش خیلی خوبی هم بود. توی یک ماه فقط ده تا طرح از سفید دندان کشیده بود. معلمش می‌گفت سال دیگر که وقت انتخاب رشته است حتماً گرافیک را انتخاب کن، نقاش بزرگی می‌شوی. آن شب هم که رفت و برنگشت هنوز دفتر نقاشی اش باز بود و مداد رنگی‌های رنگارنگش پخش زمین. سفید دندان را توی جنگل کشیده بود.

حمید که دیگر برنگشت پدر رفت بالای کوه و پایین نیامد. می‌گفت بچه‌ام زنده است، فقط گم شده نمی‌تواند راه را پیدا کند. من باید همین‌جا باشم تا اگر کمک خواست به دادش برسم؛ اصلاً شاید زخمی چیزی برداشته یا پایش شکسته، باید وجب به وجب جنگل را بگردم.

آن بالا مگر جنگل تمام شدنی بود؟! همین طور کوه پشت کوه، جنگل پشت جنگل. جنگل انگار کش می‌آمد. همه جا را گشت، ده بار، بیست بار، سی بار… اما دریغ از یک بند کفش؛ مدتی که گذشت و حمید برنگشت، همانجا کلبه‌ی چوبی ساخت.

التماس‌های عزیزجان هم افاقه نکرد. نه برمی گشت، نه می‌گذاشت کسی برود و پیشش بماند. می‌گفت اینجا خطر دارد، جای شماها نیست.

من هم نقاشی‌ام خوب بود. مادرم می‌گفت عین دایی حمیدت نقاشی می‌کشی. فقط من جای سگ عاشق طرح شاهین بودم.

امروز صبح هم مثل همیشه بعد از چند ماه پایین آمد. ولی انگار با همیشه یک فرقی داشت. یک جور دیگری بود. من و مادر مات نگاهش کردیم.

همیشه چای و قند و برنجش که تمام می‌شد می‌آمد پایین. همه را که از بازار می‌خرید، یک سر به ما می‌زد و آمده نیامده بی‌تاب رفتن بود. اما این بار کیسه‌ی چای و برنج دستش نبود. توی یک دستش ساک بود و توی دست دیگرش یک مشت پر از مداد رنگی‌های کهنه و قدیمی.

معلم هنرم به من می‌گفت سال دیگر که باید انتخاب رشته کنم، حتماً بروم رشته‌ی گرافیک. اگر ترشی نخورم یک چیزی در می‌آیم؛ پدربزرگ تنش بدجور می‌لرزید. عرق روی صورتش نشسته بود، به چه درشتی.

ساکش را روی زمین انداخت. چند قدم به طرف من آمد. دو دستی مداد رنگی‌ها را توی مشتش گرفته بود و فشار می‌داد. بعد دست پر از مداد رنگی‌های رنگ و رفته را به طرف من دراز کرد.

«شیرین صفری»

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *